۲۸ اسفند ۱۳۹۲ - ۰۹:۱۰

آفتاب ری: بیا و چون بهار طراوت و شکفتن و لبخند و مهربانی و زیبایی و سبزی و تازگی را به هر که دل به زمستان سپرده هدیه کن. که بهار می‌آید و می‌رود اما تو در تابستان و پاییز و زمستان هم که بمانی بهارآفرین خواهی شد.

آفتاب ری؛جوانه سر می‌زند، شکوفه می‌شکفد
باران نم‌نم می‌بارد آسمان نفس می‌کشد
زمین سبز می‌شود بلبل نغمه خوان می‌شود
روز نو می‌شود سال نکو می‌شود
اما… تو چطور؟
[caption id="attachment_66229" align="aligncenter" width="800"]بهار که از راه می‌رسد بهار که از راه می‌رسد[/caption]
اگر شکوفه شکوفه بروید
و دریغ از شکوفه لبخندی که بر لبانت بنشیند چه؟
اگر زمین زمین سبز شود
و هنوز برگ‌های پاییزی سنگفرش دلت باشد چه؟
اگر باران باران طراوت ببارد
و هنوز خاکستر غم و یاس بر شیشه دلت باشد چه؟
اگر روز روز نو شود ولی چشم‌هایت به عادت و کهنگی گشوده شود چه؟
اگر گرما گرما مهربانی با طلوع خورشید
بتابد و تو همچنان دل به سرما سپرده باشی چه؟
اگر بهار بهار بیاید و تو زمستان باشی؟
بیا و وجودت را به دست مهربان بهار بسپار تا زندگی را در تو جاری کند
تا… بهار شوی
بیا و چون بهار طراوت و شکفتن و لبخند و مهربانی و زیبایی و سبزی و تازگی را به هر که دل به زمستان سپرده هدیه کن
که بهار می‌آید و می‌رود اما تو در تابستان و پاییز و زمستان هم که بمانی بهارآفرین خواهی شد
بیا و تو بهار آفرین باش
تا دشت مهربانی بروید
هزار هزار خنده بشکفد
و
باران باران محبت ببارد
 
 
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 5 =