۲۰ شهریور ۱۳۹۱ - ۰۸:۳۶

پايگاه خبري تحليلي آفتاب ري : پدر دو شهید در بخشی از خاطرات خود گفت: سیدحسن که شهید شد، حال سید حبیب یک جور دیگر شد، افتاد به بهانه جویی، که باید برود به جبهه، رضایت نامه را گذاشت جلوی من، خیلی جدی گفت: بابا من هم می خواهم به جبهه بروم.

روایت خاطراتی که در آن حکایت از رابطه عشق و عاشقی پدران و مادران شهداست آنچنان زیبا و خواندین است که دل جذاب هر خواننده‌ای را به خود جلب می‌کند. این بار آقا میرزا احمد «پدر شهیدان» سید حبیب الله و سید حسن سید رضائی از این پیوند روایت دارد:

سیدحبیب الله؛ فرزند کم سن و سالم، متولد سال چهل و شش، کلاس اول راهنمایی، در مدسه علی آباد کتول درس می خواند. با فرمان امام خمینی، بسیجی شده و دل تو دلش نبود.

شب ها می رفت سپاه علی آباد نگهبانی، من شب تا صبح دلواپس و نگرانش بودم. مادرش مرا مجبور می کرد بروم ببینم از نزدیک چه کار می کند. یک شب رفتم داخل پست نگهبانی اش. نمی دانستم بخندم، تعجب کنم. توی دلم گفتم: آخه این چه دلی هست، خدا این قدر عشق امام خمینی را ریخته تو دل شما بچه ها. ایستاده بود، یک کهنه تفنگ برنو هشت تیر، توی بغلش، نوک تفنگ، چهار پنج سانت، از قدش زده بود بالا. سیدحسن برادر بزرگش را صدا زدم.

گفتم: پسرم، بیا ببین دادش کوچیکه، چه کلاسی برای خودش گذاشته.

سید حسن یک آه از ته دلش کشید و گفت: عاقبت این عشق هلاکم می کند.

گفتم: بابا دست خوش هردو مجنونید.

  شهید سید حسن سید رضایی

طولی نکشید که صدام لعنتی به کشور حمله کرد. سیدحسن هم روانه جبهه شد، عاشق آخر خطی امام بود و عاقبت سر همین عشق، خیلی زود به شهادت رسید.

سیدحسن که شهید شد، حال سید حبیب یک جور دیگر شد، افتاد به بهانه جویی، که باید برود به جبهه، رضایت نامه را گذاشت جلوی من، خیلی جدی گفت: بابا من هم می خواهم به جبهه بروم و ادای تکلیف کنم. تا امام و شهیدان از من راضی باشند.

گفتم: پسرم، تو هنوز پشت لبت سبز نشده، چطور می خواهی از خودت دفاع کنی؟ هنوز یک سال نشده که داداش بزرگه شهید شده، صبر کن، سال برادرت بشود. تو هم یک ذره بزرگ تر بشوی، من خودم می‌برمت جبهه، رضایت نامه را امضاء نکردم، سیدحبیب هم با دلخوری از خانه بیرون رفت. رفتم سپاه علی آباد، فرمانده سپاه علی آباد را گفتم: سید حبیب خیلی بچه است، نگذارید برود به جبهه، مادرش بیتابی می کند. ایشان هم قول داد که نگذارد اعزام بشود.

جوان پرشوری بود، هم درس می خواند، هم نقاش بود. مدتی از این ماجرا گذشت، مدرسه و درس تعطیل شد. گفت: می خوام بروم شاهرود برای نقاشی، آنجا کار پیدا کردم.

اصلیت ما شاهرودی است و همه فامیل آنجا بودند. یک ساک برداشت و رفت.

یکی دو ماهی گذشت، فامیل خبر دادند که سید حببیب الله، رفته جبهه، پیگیری کردم. شناسنامه اش را دستکاری کرده و برگه رضایت نامه را داده به یک نفر، امضاء گرفته و به جبهه اعزام شده، مدتی گذشت، نامه داد که من گیلانغرب هستم. حلالیت طلبید.

نوشته بود، تو پدر من هستی، من با تمام وجود شما و مادر را دوست دارم. اگر تمام عمر به من دستور بدهید، قطره ای آب نخورم، از تشنگی بمیرم. از دستور پدر و مادرم سرپیچی نخوام کرد. هَل مِن ناصر یَنصُرنی، نگذاشت، من صدائی دیگر بشنوم. صدایی که مانع رفتنم بشود و من رفتم. حالا من را ببخش، پدرشهید من.

  شهید سید حبیب الله سید رضایی

سیدحبیب الله، نقاش ساختمان بود. اما نقاشی دیواری هم می کشید. در یکی از نامه هاش یک «رنگین کمان» کشیده بود با یک آسمان قشنگ. دست انداخته بود به رنگین کمان، آنقدر بالا رفته بود که با آسمان یکی شده، بعد پله ها را پشت سرش، یکی یکی شکسته بود.

بیست و ششم آذر ماه سال شصت، صبح بود، که از طرف «معراج الشهداء» سپاه گرگان، خبر آوردند، سید حبیب الله در منطقه گیلانغرب شهید شده و پیکرش در منطقه جا مانده است.

دست های دلم را به طرف آسمان دراز کردم و گفتم: خدایا قربانی دوم را از من قبول کن. عذر خواهی کردم از خدا، به خاطر این که داشتم، جلوی سرنوشت زیبای سیدحبیب الله را می گرفتم.

پیکر شهید سید حبیب الله، مدت ها بود که پیدایش نشد، مادرش بدجوری بیقراری می کرد. می ایستاد پشت پنجره و دلش مثل آسمان می بارید. گریه می کرد. بیتابی می کرد. تازه بهار شده بود، یک روز صبح گفت: هر طوری شده، به هر قیمتی، باید حبیب الله را برای من بیاورید.

پسر دیگرم، سید محمود پاسدار بود. قرار شد با یک اکیپ، از بچه های سپاه علی آباد، به جبهه بروند، برای پیدا کردن جنازه شهید سیدحبیب. یک ماه گذشت، خبری نشد، سید محمود ناراحت و دلگیر، ناامید و سرگردان، نمی دانست در برگشت چه جوابی به مادرش بدهد.

همراه اکیپی که رفته بودند، دست خالی سوار ماشین می شوند که برگردند، راه می افتند توی جاده، یکی دو ساعتی که از گیلانغرب دور می شوند، توی ماشین سید محمود ازخستگی خوابش می برد. در خواب شهید سیدحسن را می بیند، شهید سیدحسن از بردارش سید محمود، گلایه می کند، کجا داری بر می گردی؟ این همه راه آمدی! می خواهی دست خالی برگردی، جواب مادر و چی داری بدی؟ شهید توی خواب دست برادر را می گیرد، می برد، جای پیکر شهید سیدحببیب الله را نشانش می دهد.

سید محمود با هیجانی خاص از خواب می پرد، داد می زند! نگه دار، نگه دار! باید برگردیم. همراهانش تعجب می کنند که چه اتفاقی افتاده، سید محمود، خوابش را تعریف می کند، بچه های پاسدار با تکبیر و صلوات، باخوشحالی بر می گردند گیلانغرب، یک راست به محلی که شهید در خواب نشانه داده بود، می روند و پیکر معطر شهید سیدحبیب الله را پیدا می کنند. می نشینند، آنجا یک زیارت عاشورا؛ «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ....» را با اشک و بغض و بیقرای می خوانند. بعد پیکر شهید را با خودشان به علی آباد کتول گرگان می آورند. آن روز بر پیکر معطر شهید زیارات عاشورا خوانده شد. امروز تو برای ادامه راه شهیدان یک زیارت عاشورا بخوان، تا راه آسمان را شهیدان نشانت بدهند.

نویسنده: غلامعلی نسائیش

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 3 =