زن کارمند بیمارستان وقتی خیالش از دعای حاج آقا راحت شد با پرستار بخش بیرون رفتند. ما جلو رفتیم و ایستادیم و سلام کردیم. چهره تکیده و تن رنجور مردی پیش روی ما بر تخت بیمارستان بود که همیشه با صلابت و اقتدار بر منبر درس و خطابه دیده بودیم. شیر شیر است... .
به گزارش پایگاه خبری آفتاب ری به نقل از  افکار نیوز , محمد رضا زائری در یادداشتی که قبل از رحلت آقا مجتبی تهرانی نوشته است به ذکر خاطره دیدارش با معلم اخلاق مردم تهران می‌پردازد که جالب توجه است: زن کارمند بیمارستان که داشت با یک پرستار دیگر حرف می‎زد وقتی ما را دید گفت: من هم می‎خواهم بروم این حاج آقا را ببینم، می‎خواهم ببینم کیست که همه سراغش را می‎گیرند و همراه ما راه افتاد. سر و وضعش همان‎طور بود که رهبر انقلاب در سفر خراسان شمالی اشاره فرمودند، داشت می‎رفت بالای سر مرجع تقلیدی که از نگاه او یک پیرمرد دوست داشتنی بود. زن کارمند با صدای بلند ادامه داد می‎خواهم بگویم برایم دعا کند، در اتاق را به‎همراه پرستار بخش باز کرد و جلو رفت. من که همچنان با تعجب منتظر بودم با صدای آهسته گفتم: اگر خواب هستند مزاحمشان نشویم. در حالی‎که وارد اتاق می‎شد گفت: نه بیدارند و بعد در حالی‎که کنار تخت می‎رفت پرسید: حاج آقا خوبید؟ من آن روز از این مرجع تقلید دو کلمه بیشتر نشنیدم که یکی‎اش جواب همین زن کارمند بیمارستان بود. ایشان با چاشنی مهربانی پدرانه‎ای، با همان خستگی و درد به سختی و آرام فرمود: ممنون و من به یاد روزی افتادم که حاج آقا در مسیر بازگشت از مسجد، وقتی به سر بازار رسیدیم به یاد چند شب قبلش که مراسم احیا برگزار شده بود گفتند: «عجیب بود، دیدم خانمی با سر و وضع غیر مذهبی و بد حجاب دارد رساله توضیح المسائل می‎خرد.» بعد از این بیان کردند ریشه دینداری مردم همچنان محکم است، هرچند ظاهرشان نشان ندهد و اساس و اصول درست است و باید فکری برای این فروع و حواشی بکنیم. حالا حاج آقا داشت برای یکی از همین خانم‎ها دعا می‎کرد و من یقین دارم دعای این مرد خدا برای این بنده خدا - هر که بود- نتیجه خواهد داشت. زن کارمند بیمارستان وقتی خیالش از دعای حاج آقا راحت شد با پرستار بخش بیرون رفتند. ما جلو رفتیم و ایستادیم و سلام کردیم. چهره تکیده و تن رنجور مردی پیش روی ما بر تخت بیمارستان بود که همیشه با صلابت و اقتدار بر منبر درس و خطابه دیده بودیم. شیر شیر است، یا پیر پیر است نمی‎دانم اما آن لحظه شیری بر تخت می‎دیدم که نمی‎توانست غرش کند. با علی جعفرآبادی و میثم مطیعی در برابر مردی ایستاده بودیم که تا آن لحظه او را بر تخت ندیده بودیم. تلخ بود ما بغض کرده بودیم، شیخ وارسته آهسته نگاهمان کرد من جلو‎تر رفتم و سلام کردم، لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و فهمیدم که ما را شناخته است. چیز‎هایی گفتم که کلمه دوم را از او شنیدم: «الحمدلله» خواستم دستی را ببوسم که همیشه پس می‎کشید و نمی‎گذاشت اما حالا توان حرکت نداشت و از سوزن‎‎های بیمارستان مجروح بود. دستی که برایم خیلی آشنا بود، دستی که بر سر پرتگاه‎های خطرناک و «علی شفا جرف»‎‎های فراوان دیده بودم آنگاه‎ که دستم را گرفته بود به دعا و نصیحت و عتاب و مهر. به آن چهره ملکوتی و تابناک خیره شدم و اشک‎ها آرام آرام و بی‎اختیار سرازیر شد. حاج آقا دفعه اول بود که اشکهایم را این‎طور می‎دید و من اولین‎بار بود که می‎خواستم بخشی از حرف‎های نگفته‎ام را رودررو بزنم. همان‎طور که با مهربانی و خستگی نگاهمان می‎کرد گفتم: «من مرده بودم، شما زنده‎ام کردید، من پیش خدا شهادت می‎دهم که شما دست ما را گرفتید.» نمی‎دانم دیگر چه گفتم که یک لحظه همه این بیست و شش سال آمد جلوی چشمم. دور و نزدیک، غریبه و آشنا، تلخ و شیرین، بغضم ترکید، گفتم: «حاج آقا اگر شما نبودید ما هم نبودیم و حالا هم می‎خواهیم باز زیر سایه‎تان نفس بکشیم.» خم شدم و دستان مبارکش را بوسیدم. این دست‎ها همان است که توی درس و توی جلسات آن‎طور قدرتمند حرکت می‎کرد؟! باورم نمی‎شد. همه این سال‎ها آمد جلوی چشمم و از اتاق بیرون آمدیم و پشت در ایستادیم. این پرستار بخش که با تعجب اشک ریختن و درماندگی سه نفر را نگاه می‎کند از حال‎مان چه خبر دارد؟ این‎ها که کنار در آسانسور منتظرند و ظاهرمان را می‎بینند از درون‎مان چه می‎دانند؟ حتی هر کدام‎مان الآن چه می‎فهمد توی دل دیگری چه می‎گذرد؟ با خود زمزمه کردم: مرده بودم، زنده‎ام کردی... همه این سال‎ها جلوی چشمم می‎آید همین دیروز است و من نوجوان پرشوری هستم که می‎خواهد علوم و معارف اسلامی بیاموزد و به این در و آن در می‎زند. استاد اشعری از کسی حرف می‎زند که شاگرد خاص امام خمینی بوده و از علمای مطرح تهران است و بعد آرام آرام پای ما را به جلسات اخلاق کوچه سقاباشی باز می‎کند. من و مهدی معصومی می‎رویم و آقای «حاجی‎شریف» معلم قرآن‎مان را می‎بینیم که کار‎های جلسه را انجام می‎دهد و شهید سید محسن دربندی را که اول جلسه قرآن می‎خواند و برادر معلم ماست. آشنا‎ها و رفقای دیگر هم هستند و بعد آقای هوایی به مدرسه مطهری می‎آیند که هر هفته خودشان و برادرانشان را توی جلسه می‎بینیم. بین مسجد امین‎الدوله و گرمای اشک ریختن‎ها و موعظه‎‎های آیت‎الله حق‎شناس و خیابان ایران و درس‎‎های آیت‎الله‎تهرانی بزرگ می‎شویم. رزمنده‎‎هایی را می‎بینیم که هر هفته می‎آیند و بعد ناگهان عکسشان را به دیوار می‎زنند، آشنایان و رفقایی را می‎بینیم که همیشه خیلی جدی‎اند اما این‎جا جور دیگری هستند. به مجالس و سخنرانی‎‎های دیگر هم گاه و بیگاه می‎رویم اما جلسه حاج آقا مجتبی جنسش با همه سخنرانی‎‎های دیگر فرق دارد. توی جلسه معمولا افراد کاغذ و قلم دارند و یادداشت می‎کنند و یکی هم هست که با صدای بلند و جگر سوزی از همان اول جلسه گریه می‎کند، بی‎روضه و ذکر مصیبت و من خیلی طول می‎کشد تا بفهمم چرا آدم باید برای حدیث خواندن حاج آقا از بحارالانوار و اصول کافی این‎طور ضجه بزند. حاج آقا، هم خطبه خواندن اول صحبتش ثابت است و هم دعای آخرش، طوری که همه عبارات را حفظند و موقع دعای حاج آقا قبل از آمین عبارات را با ایشان زمزمه می‎کنند. جلسه خیلی جدی است و منظم، معمولا شرکت‎کنندگان جلسه هم یکدست و یک‎جورند، آدم‎‎های فرهنگی و معقول و معتدل که دنبال بحث‎‎های عمیق و جدی‎اند، توی جلسه حاج آقا از شور و حال‎‎های داغ برخی جلسات خبری نیست و حتی شب‎های تاسوعا و عاشورا هم، یک سینه زنی سنتی اضافه می‎شود. فرق نمی‎کند شهید صیاد شیرازی به جلسه بیاید یا دکتر فلان که وزیر کابینه است، هرکسی هر جا خالی باشد می‎نشیند و به مرور که جلسه شلوغ‎تر می‎شود گاهی توی کوچه باید نشست. شب‎های احیای ماه مبارک، حال و هوای جلسه تماشایی است و جمعیت عظیمی که هر سال هم اضافه می‎شوند در اطراف مسجد جامع همه با حاج آقا همراهند برای قرآن سر گرفتن تا برسد به ایستادن آخرش برای «یا أیها العزیز» و آن گریه‎‎های سوزناک حاج آقا و آن دعا‎های لطیف. شب‎های محرم از نوحه‎خوانی‎ها و سینه‎زنی‎‎های جدید و عجیب خبری نیست اما حاج آقا چنان نرم وارد روضه می‎شود که حتی اگر حاج احمد آقای چینی هم نخواهد، نوای گرم و خواندن سنتی و آرامش دل‎ها را به کربلا می‎برد. من هنوز هم نمی‎دانم چه طور هر بحثی که موضوع جلسه است این‎قدر طبیعی به روضه وصل می‎شود؛ اگر بحث کرامت است، اگر بحث عزت نفس است، اگر بحث حیاست چه طور این‎قدر آرام بی‎آنکه بفهمی می‎بینی روضه علی اکبر یا قاسم بن الحسن (علیهماالسلام) شروع شده است. این مرد الهی جامعیت دارد. هم تقریرات فقهی امام را نوشته و فقیه است و هم درس اصولِ فنی و محکمی دارد. در اخلاق هم صاحب سبک است و تفصیلی که در اخلاق داده سابقه ندارد. از یک طرف تمام تأکیدش بر عقلانیت و فکر و محکمات است و از طرف دیگر موقع روضه و ذکر مصیبت که می‎شود چیزی از توسل محکم‎تر نمی‎بیند. شور را نفی نمی‎کند اما مأموریت خود را درترویج شعور می‎داند. بالای منبر که می‎رود کتاب به‎همراه دارد و روایات را از رو می‎خواند و تمام اهتمامش به روایات و احادیث اهل‎بیت است و من که شیفته مرحوم میرزا علی اکبر غفاری‎ام، روز‎ها با هر بهانه‎ای توی دفتر ایشان پای گفت‎وگو‎های حدیثی‎ام از این ویژگی حاج آقا عجیب متأثر هستم. بعد که پایم به درس خارج مدرسه مروی‎شان باز می‎شود همان حاج آقا را می‎بینم با همان ویژگی‎‎های رفتاری و شخصیتی هرچند در موقعیتی متفاوت. یک روز آقای اشعری می‎گوید می‎خواهیم برویم منزل حاج آقا. هم ذوق می‎کنیم و هم می‎ترسیم، به اقتضای نوجوانی و حال و هوای این دوره نگرانیم حاج آقا دم و شاخمان را ببیند، با چیز‎هایی که از حاج آقا شنیده‎ایم مطمئنیم صورت برزخی ما را خواهد دید. جلسه خلوت‎تری است و ما هم یک گوشه‎ای می‎نشینیم و به خیر می‎گذرد، حاج آقا به رویمان نمی‎آورد و بالأخره نمی‎فهمیم که صورت برزخی مان را دیده است یا نه. بزرگتر می‎شویم و از دبیرستان به مدرسه عالی می‎رویم. وقتی ازدواج می‎کنم پدر همسرم برادر بزرگ آقای هوایی خودمان است و بعد‎ها برایم از نخستین جلسات درس اخلاق حاج آقا تعریف می‎کند که توی منزل حاج آقا با چند نفر شروع شده بود و جلسه حاج آقا می‎شود برکت ازدواجمان. خطبه عقد را حاج آقا مجتبی می‎خوانند و بعد به من پیغام می‎دهند که کارت دارم. می‎روم مسجد جامع و موقع برگشتن از مغازه‎ای برای خانه خرید می‎کنند و هرچه اصرار می‎کنم پلاستیک سیب زمینی را بگیرم زورم نمی‎رسد و بعد شروع می‎کنند به حرف زدن: «از زندگی خودشان می‎گویند و پدرشان مرحوم آیت‎الله میرزاعبدالعلی تهرانی و این‎که همسر خودشان هم علویه است و از سادات و به من هشدار می‎دهند که همسر شما که از سادات است باید چه مراقبت‎‎هایی در احترام و تکریمش داشته باشی.» حالا جلسه حاج آقا پاتوق ثابت ماست و بعد از ازدواج اولین جایی که با همسرم بیرون می‎رویم نه رستوران و پارک و بازار که جلسه چهارشنبه شب حاج آقاست که حالا در مدرسه نور برگزار می‎شود. یک روز هم نیمه شعبان است و مجلس مردانه‎ای در مدرسه نور برگزار است و بعد از جلسه حاج آقا ایستاده‎اند و کیسه‎ای از سکه‎‎های نو در دست دارند و حاضران به نوبت می‎آیند و هر کدام یک سکه یک تومانی بر می‎دارند. نوبت من که می‎شود پررویی می‎کنم و می‎گویم حاج آقا لطفا با دست خودتان یک سکه به من محبت کنید! همه با تعجب نگاه می‎کنند و حاج آقا در حالی‎که می‎خندند می‎گویند: «من بخواهم بدهم که یک سکه نمی‎دهم و دست می‎کنند چندین سکه بر می‎دارند و در دستم می‎ریزند.» پایم به مسجد جامع باز می‎شود و محبت و صمیمیت حاج آقا باعث می‎شود دیگر از دیده شدن دم و شاخم نترسم، گاه و بیگاه به هر بهانه‎ای ظهر می‎روم مسجد جامع و حاج آقا که به هیچکس اجازه نمی‎دهد توی راه همراهشان باشد من را منع می‎کنند شاید چون لباس روحانیت دارم و حتی از محراب هم که حرکت می‎کنند نمی‎گذارند کسی کفش ایشان را بیاورد. در خاطرات امام خوانده‎ام که هیچ‎وقت نمی‎گذاشتند مردم دنبالشان راه بیافتند و اصرار داشته‎اند با سادگی و تواضع توی مسیر تنها قدم بزنند. حاج آقا مجتبی هم شاگرد امام بوده و هرچه خاطرات امام را می‎خوانم شباهت‎‎های بیشتری پیدا می‎کنم و همین را توی تقدیم کتاب خیمه گاه به ایشان می‎نویسم هرچند که هیچ‎وقت جرأت نمی‎کنم کتاب را به دستشان برسانم. حساسیت عجیبی روی مصاحبه و خبر مطبوعات دارند و اصلا اجازه نمی‎دهند کسی از ایشان عکس بگیرد و خبر منتشر کند. از هر گونه اظهار و ابراز پرهیز دارند و می‎ترسند القاب و عناوین و تفصیلات برای ایشان مطرح شود. یکبار از من می‎پرسند: گویا یک مجله‎ای چیزی نوشته است؟ نگرانند. اطمینان می‎دهم که مطلب همشهری جوان را دیده‎ام و فقط نشانی و خبر جلسه بوده. این حساسیت را اطرافیان و شاگردان حاج آقا هم می‎دانند برای همین وقتی می‎خواهیم در مجله خیمه پرونده‎ای برای حاج آقا منتشر کنیم هیچکس حتی پدر و عموی خانم خودم راضی نمی‎شوند مصاحبه کنند، همه نگرانند که حاج آقا ناراحت شوند. وقتی هم که یک روز حاج آقا را سرحال می‎بینم و برای چندمین بار با کلی مقدمه‎چینی درباره گفت‎وگو با خیمه یا حتی فقط ضبط و ثبت مطالب حرف می‎زنم باز زیر بار نمی‎روند و وقتی اصرار مرا می‎بینند وسط راه می‎ایستند و می‎گویند: من قول می‎دهم اگر قرار شد روزی با کسی یا جایی گفت‎وگو کنم، آن شما باشی! در دورانی که خانه روزنامه‎نگاران جوان را اداره می‎کنم و برای نشریه خانه مشکل پیش می‎آید وسط آشوب و غوغای رسانه‎ها و دادگاه و زندان وگرفتاری‎ها، اولین پیغام از حاج آقا می‎رسد: سفارش یک ذکر خاص و چند توصیه دقیق معنوی و نیت یک ختم قرآن برای روح امام راحل و تذکراتی برای گشایش و رفع مشکل. حساسیت عجیبی نسبت به حرمت و جایگاه استادشان حضرت امام دارند و روزی که بعد از ارتحال امام مجلس ختمی در مسجد جامع بازار گرفتند این تعلق کاملا مشهود بود؛ آن روز برای اولین و آخرین بار از حاج آقا رفتاری می‎بینم که عمق تأثرشان را نشان می‎دهد. این تعلق البته فقط عاطفی نیست برای این‎که وقتی حساسیت غریب ایشان نسبت به حفظ‎ شأن رهبر انقلاب را می‎بینم معلوم می‎شود ماجرا یک اعتقاد مبنایی هم هست. حاج آقا برای بسیاری پدری می‎کند؛ از نیازمندانی که برایشان دل می‎سوزاند و بی‎سروصدا گره از کارشان می‎گشاید تا طلاب جوانی که از محضرش استمداد راهنمایی دارند و تا کاسب‎های پیر و جوان بازار که بعد از نماز عصر به نوبت مسائل شرعی‎شان را می‎پرسند. برای بسیاری پدری می‎کند که من نمی‎شناسم و خبر ندارم. برای بسیاری که شاید گاهی به حاج آقا سر می‎زنند همچون حاج حسین آقای خودشان پدری می‎کند ایشان چنان پدرانه سخن می‎گوید و چنان پدرانه نگاه می‎کند که احساس می‎کنی هیچ فرزندی جز تو ندارد. میان یکی از همین نگاه‎ها و حرف‎ها و وسط حرص‎خوردن‎‎های پدرانه -که خودت را از این کار‎ها خلاص کن و درس بخوان- و وسط دلسوزی‎‎های پدرانه -که این‎ها به فکر راه انداختن کار خودشانند نه آینده تو- حاج آقا بدون مقدمه می‎پرسد: «ماهی چقدر خرج داری؟» می‎مانم چه جوابی بدهم! حاج آقا که تعجب مرا می‎بیند می‎گوید: «خرجت هرچه هست می‎دهم بیا بنشین درس بخوان...» و من خجالت می‎کشم که بگویم به‎خاطر بدهی کاغذ و چاپخانه مجله‎ای که تعطیل شده، باید چند سال قسط بدهم و سرم را پایین می‎اندازم و تا آخر عمر حسرت آن لحظه را می‎کشم. وقتی برای چند سالی به لبنان می‎روم و تحصیلات دانشگاهی را دنبال می‎کنم نگران هستم که مبادا حاج آقا این تصمیم را نپسندند ولی گاه و بیگاه پیغام لطفشان می‎رسد و پدر خانمم می‎گوید: حاج آقا سراغت را گرفتند یا سلام رساندند و احوالت را پرسیدند. این پدرانه‎‎های پراکنده خستگی‎ها را از تن و جانم می‎شوید، تا یک روز که به ایران آمده‎ام بعد از مدت‎ها دوباره می‎روم مسجد جامع. باز با همان محبت سر صحبت را باز می‎کنند و می‎گویند: «خیلی خوب کردی رفتی!» حرف‎‎های دیگری هم به میان می‎آید و باز همان توصیه‎‎های قبلی: «زیارت را ترک نکن، آنجا زیارتگاه هست؟ سوریه می‎روی؟» می‎گویم در خود لبنان مزار سیده خوله هست و می‎رویم. خیالشان راحت می‎شود. یک‎بار می‎پرسم حاج آقا برای شما دعا می‎کنیم چه بگوییم؟ می‎گویند: «عافیت.» می‎گویند همیشه دعایتان می‎کنم، دلم به همین دعا‎ها خوش است و یک روز هم که پسرم محسن را می‎بینند برای او دعا می‎کنند و می‎گویند یادم نمی‎رود چون نوه خودم محسن است. این آغوش پدری را برای همه جا دارد. این محبت پدرانه همه را در بر می‎گیرد. همه حرص و جوششان حفظ دین مردم است. حاج آقا معتقد است آخوند باید مسجد و محرابش را حفظ کند و به رسالت آخوندی‎اش بپردازد و شاید برای همین از اول انقلاب علی‎رغم نیاز فراوان و اصرار زیاد، هرگز زیر بار پذیرش مسئولیت‎‎های رسمی نرفته است هرچند خواص می‎دانند که حاج آقا در برهه‎‎های گوناگون هر کاری می‎توانسته برای انقلاب و نظام انجام داده، کار‎هایی که شاید از دیگران بر نمی‎آمده است، آن هم با بصیرت و تیزبینی عجیبی که حاج آقا دارند در حدی که یکی از نزدیکان و اصحاب خاص حاج آقا می‎گوید: هرچه حاج آقا گفته‎اند حتی بعد از گذشت چهل سال ما عینا به همان می‎رسیم و همان را عینا می‎بینیم. این‎روز‎ها حاج آقا را در خواب می‎بینم، یکبار می‎بینم آیت‎الله حق‎شناس توی خانه ما هستند و حاج آقا می‎آیند کنارشان و وقتی جزئیات خواب را تعریف می‎کنم تعبیرش نگرانم می‎کند و صدقه می‎دهم، دوباره خواب می‎بینم این‎بار دور و بر حاج آقا می‎گردم و توی همان خواب فکر می‎کنم ما که دست بختمان به گرد پای اهل‎بیت نرسید و با شاگردشان این حال را داریم، اصحاب حضرت صادق (سلام الله علیه) مثلا چه حالی داشته‎اند، دوباره خواب می‎بینم و می‎نشینیم به دعا کردن و توسل برای حاج آقا. راستش این التماس‎ها و تمنا‎ها به درگاه خدا برای حاج آقا نیست، برای خودمان است. از بی‎پناهی و دربه‎دری خودمان می‎ترسیم. شب احیای ماه رمضان آینده را با ناله‎‎های چه‎کسی قرآن بر سر بگذاریم و در محرم بعدی به اشاره انگشت موعظه چه‎کسی راه توسل را پیدا کنیم؟ هر طور نام مبارکشان را ببریم، آیت‎الله العظمی تهرانی یا حاج آقا مجتبی، فرقی نمی‎کند. مثل برخی که با اشک و آه از لندن و رم تماس می‎گیرند و از احوال حاج آقا می‎پرسند بشناسیمشان، یا مثل بعضی چرخی‎‎های باربر بازار تهران که بر سر حاج آقا داد می‎زدند و گاری‎های‎شان به پشت پای حاج آقا می‎خورد نشناسیم؛ باز هم فرقی نمی‎کند. نفس حاج آقا، دعای حاج آقا، حضور حاج آقا برای تهران نعمت است. این مرد برای کسانی که نمی‎شناسد دعا می‎کند و برای کسانی که نمی‎شناسندش حرص می‎خورد. ما و بچه‎هایمان بی‎آنکه بدانیم با دعا و ذکر امثال حاج آقا توی این شهر‎ها از بلا‎ها دور می‎مانیم و نفس می‎کشیم و زندگی می‎کنیم. خیابان‎‎های تهران از خیابان مصطفی خمینی و بهارستان و سرچشمه و خیابان پانزده خرداد که با قدم‎‎های او آشنایند و خانه ساده‎اش را در برگرفته‎اند تا هر جای دور و نزدیکی که نسیم نفس و دعای خیرش می‎رسد با بودن این مرد و نفس کشیدنش هنوز با همه آشفتگی‎ها و آزردگی‎ها روزنه‎ای برای آسمانی شدن و پرواز دارند. هنوز می‎توان تهران را به‎خاطر این تهرانی دوست داشت و من آرزو دارم همیشه تهران را دوست داشته باشم. حاج آقای ما معصوم نیست. بی‎تردید پیش از او فراوان بوده‎اند نسخه‎‎هایی مانند او که ما ندیده‎ایم اما وقتی به او نگاه می‎کنیم تصویری از آن‎چه روایات برای مؤمن نقل کرده‎اند می‎بینیم، تصویری از آن‎چه برای اوصاف یک شاگرد امام صادق (علیه السلام) نوشته‎اند، تصویری از التزام به مکتب اهل‎بیت در اندیشه و عمل. ما که امام خمینی را درست درک نکردیم، سهم ما از امام خمینی فقط تماشای جمالش بود از پشت پرده اشک و میان شعار‎های مردمی حسینیه جماران اما آنچه از او خوانده‎ایم و شنیده‎ایم در این مرد تماشا می‎کنیم. شاید صد درصد و مطلق هم همه سلیقه‎هایش را نپسندیم، شاید مثل خود من مقلدش هم نباشیم، شاید مثل آن زن کارمند بیمارستان هیچ وقت پای درسش ننشسته باشیم، اما دلخوشی‎مان این است که او توی این شهر نفس می‎کشد و این شهر را دوست داریم. وقتی توی این شهر مثل حاج آقا مجتبی پیدا می‎شود باید تهران را دوست داشت.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 0 =