زمین مسطح محدودی بالای قله پیدا کردیم و چند تا پتو پهن کردیم و این شد حسینیه ما...بعضی فرمانده هان میگفتند حسینیه شما جان پناه نداره.اونها نگران بودند که اگر دشمن تیر اندازی کنه و یا با توپ و خمپاره بزنه بچه ها آسیب ببینند

به گزارش سرویس فرهنگی آفتاب ری؛ محرم سال 63 شاید یکی از خاطراتی ترین محرم رزمند های تهران است. به خاطر عملیاتی که قرار بود در شمالغرب انجام بشه به تیپ و لشگرهای تهران آماده باش داده بودند و فرمانده های گردان ها به هیچ وجه به بچه ها مرخصی نمیدادند. بخشی از گردان ها در پادگان دوکوهه بودند و تعدادی از گردان ها و واحدها هم به پادگان ابوذر نقل مکان کرده بودند و در هر دو پادگان شور محرم غوغا میکرد و البته اون هایی که از بند جیم استفاده کرده بودند خودشون رو به هیئت هاشون در تهران رسونده بودند.

ما در مقر سرآبگرم نزدیک سرپل ذهاب مستقر بودیم و قرارشد شب اول محرم به یاد شهدای مظلوم بازی دراز ، عزاداری را در یکی از قله های اونجا ، فکر کنم 1150 گچی برگزار کنیم . هنوز هوا روشن بود که حرکت کردیم سه تا وانت بچه های اطلاعات عملیات و 3 تا وانت هم بچه های تخریب و چند تا ماشین هم بچه ها عملیات و ستاد لشگر10 بودند که به سمت بازی دراز حرکت کردیم و به سختی توانستیم خود را به نزدیکی قله 1150گچی برسونیم . دشمن از روی ارتفاعات "بمو" بر روی این قله دید کامل داشت...زمین مسطح محدودی بالای قله پیدا کردیم و چند تا پتو پهن کردیم و این شد حسینیه ما...بعضی فرمانده هان می گفتند حسینیه شما جان پناه نداره.

آن ها نگران بودند که اگر دشمن تیر اندازی کنه و یا با توپ و خمپاره بزنه بچه ها آسیب ببینند اما بچه ها اصرار داشتند که مراسم عزاداری بالای ارتفاع باشه. نماز مغرب و عشاء رو خوندیم و مشغول تعقیبات نماز بودیم که تیر های رسام دشمن بود که از روی ارتفاعات مجاور ما به سمت آسمان شلیک میشد. بعضی ها گفتند این ها برای اینکه شب اول سال قمری است جشن گرفتند و بعضی هم نظرشون بود که شلیک تیرها به خاطر ترس از عملیات رزمندگان است.

85072148181950367251

قبل از عزاداری یکی از دوستان چند جمله از فلسفه قیام امام حسین علیه السلام بیاناتی فرمود و بعد من شروع کردم به روضه خوندن و بعد هم سینه زنی، که یادمه اون شب از حضرت حر خوندم و این نوحه رو دم دادم که: من آمدم بر درگهت حسین جان... تاکه شوم خاک رهت حسین جان... تویی که آمال منی... مستحضر از حال منی... مظلوم حسین جان... بچه ها سر پا شدند و سنگین سینه میزدند و  بعد هم شور حسین جان گرفتیم و در آخر سینه زنی هم شور معروف جبهه رو که تازه رسم شده بود خوندم. قال رسول الله نور عینی... حسین و منی انا من حسینی... حسین جان کربلا... حسین حسین... حسین جان نینوا... حسین حسین... وقتی بچه ها حسین حسین می گفتند صداشون با برخورد به صخره ها و در تاریکی شب توی ارتفاعات می یچید انگار روی تمام قله ها سینه زنی برپا شده .... از روی تمامی قله ها از قعر دره های بازی دراز صدای حسین جان به گوش می سید به طوری که فرماندهان تذکر دادند زود جلسه رو تمام کنید.

چون نگران بودند این سروصدا به دشمن برسه و ارتفاعات رو زیر آتیش بگیرند...اداره سینه زنی از دست من نوحه خون خارج شده بود و هیچ جور نمیشد بچه ها رو آروم کرد...تازه از وسط حلقه عزاداری نوحه شور عوض شد و دیدم بچه ها می خونند... شور شهادت به سرم آمده... کرب و بلا در نظرم آمده... و یک صدا فریاد می زنند؛ حسین جان زیارت... حسین جان شهادت... اونشب اونقدر بچه ها بر سر و سینه زدند تا از حال رفتند ... آنشب حال عجیبی بود. حتی بعد از اتمام عزاداری بعضی ها هنوز گریه می کردند.

فردای اونروز یعنی روز اول محرم وقتی اومدیم حسینیه گردان تخریب لشگر10 در سرآبگرم برای نماز ظهرو عصر دیدیم شهید حاج کاظم رستگار به عنوان امام جماعت جلو ایستاده و نماز رو به امامت ایشون خواندیم و بعد از نماز ایشون چند دقیقه صحبت کردند و در آخر صحبتشون فرمودند که شنیدم دیشب برای عزاداری رفتید بازی دراز؟؟؟؟ عزاداری تون قبول باشه...اما اگرخدای نکرده اتفاقی می افتاد چی... من به فرمانده هاتون تذکر میدم که دیگه از این کارها نکنند...

راوی:جعفرطهماسبی.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 3 =