بسیاری از مردم فکر می‌کنند اگر خداوند عالم مطلق باشد، در آن صورت آدمیان به هیچ وجه مختار نخواهند بود. چرا؟ زیرا تصور این که خداوند عالم مطلق است، متضمن این معناست که او در زمان خاص نه فقط می‌داند چه چیزهایی رخ داده و چه چیزهایی در حال رخ دادن است؛بلکه می‌داند در آینده هم چه چیزهایی رخ خواهد داد.

خبرگزاری فارس: علم مطلق خداوند و آزادی اختیار انسان

چکیده

این مقاله به موضوع رابطه علم خداوندی از یک سو و مسأله آزادی انسان از سوی دیگر می‌پردازد. یعنی این که آیا دو گزاره زیر هر دو می‌توانند با هم صادق باشند یا نه:

1- خداوند در ازل با علم مطلق خود همه حوادث آینده را می‌داند.

2- انسان در مورد کارهایی که انجام می‌دهد آزاد است، یعنی هم می‌تواند آن کارها را انجام دهد و هم می‌تواند انجام ندهد.

برای روشن شدن این مسأله، ابتدا دیدگاه دو متکلم غربی، یعنی «نلسون پایک» و «الوین پلانتینگا» مورد بررسی قرار گرفته است و سپس دیدگاه فلاسفه اسلامی در این مورد ارائه شده و پس از آن نیز به مقایسه دو دیدگاه مذکور (متکلمان غربی و فلاسفه اسلامی) پرداخته شده است.

مقدمه

موضوع رابطه علم خداوند و آزادی انسان، از موضوعات پیچیده فلسفی است؛ یعنی آیا ما می‌توانیم دو مسأله زیر را، یک جا بپذیریم؟ به این معنی که به هر دو گزاره زیر باور داشته، هر دو آن‌ها را صادق بدانیم:

یکی این که: خداوند در ازل، با علم مطلق خود، همه حوادث آینده را می‌داند.

دوم این که: انسان درمورد کارهایی که انجام می‌دهد، آزاد است؛ یعنی هم می‌تواند آن کارها را انجام بدهد و هم می‌تواند انجام ندهد.

برای روشن شدن مسأله مثالی می‌آوریم: اگر فرض کنیم که خداوند می‌داند که حسن، روز پنج شنبه هفته آینده به مسافرت خواهد رفت؛ حالا آیا حسن در آن روز، یعنی روز پنج شنبه آن هفته می‌تواند به مسافرت نرود؛ یا این که حتماً خواهد رفت؟مشکل این جا است که اگر بپذیریم حتماً به مسافرت خواهد رفت، در آن صورت آزادی حسن در رفتن و نرفتن، مورد تردید قرار می‌گیرد؛ و اگر بگوییم که او می‌تواند نرود، او هم این توانستن را به کار بگیرد و به مسافرت نرود، در آن صورت باید قبول کنیم که علم خدا درست نبوده است. یعنی گزاره‌ای که در علم خدا بوده، مبنی بر این که حسن پنج شنبه به مسافرت خواهد رفت، صادق از آب در نیامده است.این مشکل را فلاسفه و متکلمین ما چندان جدی نگرفته‌اند، اما به هر حال مطرح کرده‌اند. یک رباعی در این مضمون هست که می‌گوید:

من می‌خورم و هر که چو من اهل بود

مِی خوردن من به نزد وی سهل بود

مِی خوردن من حق ز ازل می‌دانست

گر می نخورم علم خدا جهل بود!

رباعی دیگری در پاسخ آن ساخته‌اند که:

آن کس که گنه به نزد وی سهل بود

این نکته یقین بداند، ار اهل بود

علم ازلی علت عصیان کردن

در نزد خرد ز غایت جهل بود (1)

اکنون برای روشن شدن مسأله، این بحث را بدان گونه که در غرب مطرح کرده‌اند نقل می‌کنیم؛ تا هم اصل مسأله با دقت و حوصله مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد؛ و هم بتوانیم راه حل متکلمان غرب را در مورد این مشکل بدانیم. آنگاه راه حل خودمان را بر اساس دقتهایی که فلاسفه ما در مورد علم خداوند و آزادی انسان به کار برده‌اند ارائه می‌دهیم، و سپس در مقایسه و ارزیابی دیدگاه فلاسفه اسلام و متفکران غرب می‌پردازیم.

بنابراین بحث خود را در سه قسمت پی می‌گیریم:

1- تبیین دیگران از مسأله

2- دیدگاه فلاسفه اسلام

3- مقایسه و ارزیابی دو دیدگاه

1- تبیین دیگران از مسأله

این موضوع را، دو محقق غربی معاصر مورد بررسی قرار داده‌اند: نلسون پایک و الوین پلانتینگا. (2) اولی سرانجام به این نتیجه رسیده است که علم مطلق خداوند با آزادی انسان ناسازگار است. اما دومی برعکس، سازگاری آن دو را نتیجه گرفته است. چون الوین پلانتینگا به نقد آراء نلسون پایک پرداخته و تقریر و استدلال او را هم نقل کرده است، ما مقاله وی (الوین پلانتینگا) را عیناً نقل می‌کنیم: (3)

بحث ما درباره این مدعاست که «علم مطلق خداوند با اختیار انسان ناسازگار است». بسیاری از مردم فکر می‌کنند اگر خداوند عالم مطلق باشد، در آن صورت آدمیان به هیچ وجه مختار نخواهند بود. چرا؟ زیرا تصور این که خداوند عالم مطلق است، متضمن این معناست که او در زمان خاص نه فقط می‌داند چه چیزهایی رخ داده و چه چیزهایی در حال رخ دادن است؛بلکه می‌داند در آینده هم چه چیزهایی رخ خواهد داد. خداوند به همان خوبی که نسبت به گذشته عالم است، نسبت به اینده نیز علم دارد.

اما حالا فرض کنید او می‌داند که پُل فردا فلان کار خیلی ساده را انجام خواهد داد. فی المثل می‌داند که پل فردا برای ناهار یک پرتقال خواهد خورد. اگر خدا از قبل علم داشته باشد که پل فردا ناهار یک پرتقال خواهد خورد، در آن صورت پل لاجرم باید فردا یک پرتقال بخورد، و اگر پل حتماً باید یک پرتقال بخورد، در آن صورت امکان ندارد از انجام این کار سرباز زند. یعنی در این حالت، او اختیار سرپیچی کردن ندارد و لذا نسبت به فعل پرتقال خوردن، مختار نخواهد بود. بنابراین اگر خداوند از قبل علم داشته باشد که شخصی فعل معین A را انجام خواهد داد، در این صورت آن شخص نسبت به آن فعل مختار نیست.

اما اگر خداوند عالم مطلق باشد، در آن صورت نسبت به تمام اشخاص و جمیع افعالی که انجام می‌دهند، احاطه دارد و از قبل می‌داند که هر کس چه فعلی را انجام خواهد داد. لذا اگر خداوند عالم مطلق باشد، هیچ کس نمی‌تواند فعل مختارانه‌ای انجام دهد.در بادی امر، ممکن است این برهان کاملاً مقبول به نظر آید، اما فی الواقع این استدلال مبتنی بر بدفهمی است. لب مطلب را می‌توان به قرار زیر بیان کرد:

1) اگر خداوند از قبل علم داشته باشد که شخص X فعل A را انجام خواهد داد،در آن صورت X لاجرم فعل Aرا انجام خواهد داد. و:

2) اگر X لاجرم باید فعل A را انجام دهد، در آن صورت X در ترک فعل A مختار نیست.

از گزاره‌های (1) و (2) نتیجه می‌شود که اگر خداوند از قبل علم داشته باشد که فلان کس، فلان فعل را انجام خواهد داد، در آن صورت آن شخص نسبت به آن فعل مختار نیست. اما گزاره (1) محتاج بررسی بیشتری است. چرا فکر می‌کنیم که این گزاره درست است؟ زیرا به ما می‌گویند اگر خداوند علم داشته باشد که X فعل A را انجام خواهد داد، مطلقاً لازم می‌آید که X فعل A را انجام دهد. یعنی این یک حقیقت ضروری است که «اگر خدا نسبت به P علم داشته باشد، در آن صورت P صادق است». اما مدافعان گزاره (1)، احتمالاً مدعای اخیر را مبهم می‌یابند. این مدعا محتمل دو معناست:

یا بدین معناست که (a1): بالضروره چنین است که اگر خداوند از قبل علم داشته باشد که X فعل A را انجام خواهد داد، در آن صورت این حقیقتی ضروری است که X فعل A را انجام خواهد داد.برهان ضد دینی فوق به صدق (b1)محتاج است، اما دفاعیه فوق الذکر فقط مؤید تقریر (a1) است و نه (b1).در عالم واقع این مدعا بالضروره صادق است که: «اگر خدا (یا هر کس دیگر) علم داشته باشد که گزاره P صادق است، در آن صورت P صادق است». اما روشن است که از این مدعا نتیجه نمی‌شود « اگر خداوند نسبت به P علم داشته باشد، در آن صورت P بالضروره [ یعنی در جمیع جهانهای ممکن] صادق باشد». اگر من علم داشته باشم که هِنری مجرد است، در آن صورت، «هِنری مجرد است» حقیقتی ضروری است.

اما از این مدعا نتیجه نمی‌شود که اگر من علم داشته باشم که هنری مجرد است،مجرد بودن وی بالضروره [یعنی در جمیع جهانهای ممکن] صادق باشد. از علم من نسبت به مجرد بودن هِنری فقط نتیجه می‌شود که «هنری متأهل است» کاذب است، اما نتیجه نمی‌شود که این گزاره ضرورتاً [یعنی در جمیع جهانهای ممکن] کاذب باشد.

بنابراین به نظر می‌رسد این مدعا که علم مطلق الهی با اختیار انسان ناسازگار است، مبتنی بر بدفهمی باشد. نلسون پایک تقریر نوین و جالبی از این مدعای قدیمی ارائه کرده است. به اعتقاد وی، اختیار انسان با وجود خدایی که عالم مطلق است، ناسازگار نیست؛ بلکه با وجود خدایی که ذاتاً (4) عالم مطلق است، ناسارگاری دارد. شیء X ذاتاً واجد ویژگی P است، اگر X در جمیع جهانهایی که در آن موجود است، واجد ویژگی P باشد. یعنی، اگر محال باشد که Xوجود داشته باشد، اما فاقد ویژگی P باشد. بسیاری از متألهان و فیلسوفان قبول دارند که دست کم، برخی از اوصاف خداوند- به این معنا- ذاتی او هستند. برای مثال می‌توان پذیرفت که خداوند ذاتاً قادر مطلق است.

موجودات می‌توانند به انحای گوناگون تحقق و موجودیت یابند، اما اگر موجودی که واجد قدرت مطلق است وجود نداشته باشد، در آن صورت خدایی هم وجود نخواهد داشت [یعنی «قدرت مطلق» ذاتی خداوند است]. خدای بدون قدرت یا با قدرت محدود نمی‌تواند وجود داشته باشد. همین حرف را درباره علم مطلق خداوند هم می‌توان گفت. اگر خداوند عالم مطلق باشد، در آن صورت واجد علمی نامحدود است؛ یعنی نسبت به جمیع قضایای صادق علم دارد و به هیچ قضیه کاذبی معتقد نیست.

به علاوه، اگر خداوند ذاتاً عالم مطلق باشد، نه فقط علمش نامحدود است؛ بلکه علمش نمی‌تواند نامحدود نباشد. [به بیان دیگر] هیچ جهان ممکنی وجود ندارد که خداوند در آن باشد و در عین حال در آن جهان از احاطه و وقوف به پاره‌ای حقایق عاجز بماند، یا به پاره‌ای اعتقادات کاذب معتقد شود. به ادعای پایک، این اعتقاد- یعنی اعتقاد به خدایی که ذاتاً عالم مطلق است- با اختیار انسان ناسازگار است.

پایک برای آن که مدعایش را مستدل کند، شخصی به نام جونز را مثال می‌زند که چمنهای منزلش را در زمان T2 مثلاً شنبه گذشته- کوتاه کرده است. حالا فرض کنید که خداوند ذاتاً عالم مطلق است. به این ترتیب، خداوند در زمان T1- مثلاً هشتاد سال قبل- علم داشته که جونز چمنهای منزلش را در زمان T2 کوتاه خواهد کرد. بعلاوه، چون خداوند ذاتاً عالم مطلق است، محال است که به چیزی دروغین معتقد باشد. لذا اعتقاد او در زمان T1 مبنی بر آن که جونز چمنهای منزلش را در زمان T2 کوتاه خواهد کرد، مستلزم آن است که جونز در عالم واقع هم چمنهای منزلش را در زمان T2 کوتاه کند. استدلال پایک (به عبارت خودش) این طور ادامه می‌یابد:

1- «خداوند در زمان T1 وجود داشت» مستلزم این گزاره است که «اگر جونز فعل X را در زمان T2 انجام می‌داد، خداوند در زمان T1 معتقد می‌بود که جونز فعل X را در زمان T2 انجام خواهد داد».

2- «خداوند معتقد است که X« مستلزم آن است که «X صادق است».

3- هیچ کس، در هیچ زمانی نمی‌تواند کاری را که منطقاً واجد تناقض است، انجام دهد.

4- هیچ کس، در هیچ زمانی نمی‌تواند کاری کند که کسی که در زمان خاصی [ مثلاً T1]، قبل از زمان مورد بحث [ مثلاً T2]، اعتقادی را پذیرفته، آن اعتقاد را در آن زمان خاص [T1] نپذیرفته باشد.

5- هیچ کس، در هیچ زمانی نمی‌تواند کاری کند که کسی که در زمانی [T1] پیش از زمان مورد بحث [T2] وجود داشته، در آن زمان پیشین [T1] وجود نداشته باشد.

6- اگر خداوند در زمان T1 وجود داشته و اگر خداوند در زمان T1 معتقد بوده است که جونز فعل X را در زمان T2 انجام خواهد داد، در آن صورت، اگر جونز می‌توانست در زمان T2 معتقد می‌بود که جونز فعل X را در زمان T2 انجام می‌داد، از انجام فعل X امتناع نماید، آنگاه 1- جونز در زمان T2 می‌توانست کاری کند که خداوند در زمان T1 اعتقادی کاذب را پذیرفته باشد، یا 2- جونز در زمان T2 می‌توانست کاری کند که خداوند اعتقادی را که در زمان T1 معتقد بود جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد (و آن کس بنا به فرض خدا بوده)، اعتقاد کاذبی را پذیرفته باشد، و لذا خدا نباشد. یعنی خداوند (که بنا به فرض در زمان T1 وجود داشته) در زمان T1 وجود نداشته است.

7- شق (1) در بند6، بنا به بندهای 2 و 3 کاذب است.

8- شق (2) در بند 6، بنا به بند 4 کاذب است.

9- شق (3) در بند 6، بنا به بند 5 کاذب است.

10- بنابراین، اگر خدا در زمان T1 وجود داشته و اگر خدا در زمان T1 معتقد بوده که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد، در آن صورت جونز در زمان T2 نمی‌توانسته از انجام فعل X امتناع ورزد . (بنا به بندهای 6 تا 9).

درباره این برهان چه می‌توانیم بگوییم؟ نخست آن که دو بند اول این برهان مبین این اعتقادند که خداوند ذاتاً عالم مطلق است. بنابر این در این دو بند، مناقشه‌ای نیست. بندهای 3 تا 5 هم درست به نظر می‌رسند؛ اما بند پیچیده 6 محتاج تأمل بیشتری است. مدعای این بند دقیقاً چیست؟ فکر می‌کنم بتوانیم مقصود پایک را این طور بفهمیم:

(3) خداوند در زمان T1 وجود داشته و در زمان T2 معتقد بوده که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد و جونز می‌توانست از انجام فعل X در زمان T2 امتناع ورزد.

به اعتقاد من، مقصود پایک از این مدعا یکی از سه شق زیر است:

الف) گزاره (3)، مستلزم گزاره (4) است:

(4) جونز می‌توانست در زمان T2 کاری کند که خداوند در زمان T1 اعتقادی کاذب را پذیرفته باشد.

یا:

ب) گزاره (3)، مستلزم گزاره (5) است:

(5) جونز می‌توانست در زمان T2 کاری کند که خداوند اعتقادی را که در زمان T1 پذیرفته بود، نپذیرفته باشد.

یا:

ج) گزاره‌ی (3)، مستلزم گزاره‌ی (6) است:

(6) جونز می‌توانست در زمان T2 کاری کند که آن کس که در زمان T1 معتقد بود که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد (و آن کس بنا به فرض خدا بوده)، اعتقاد کاذبی را پذیرفته باشد و لذا خدا نباشد. یعنی خداوند (که بنا به فرض در زمان T1 وجود داشته) در زمان T1 وجود نداشته باشد.

(پایک در دنباله بحثش می‌کوشد دلیل آورد که اگر خداوند ذاتاً عالم مطلق باشد، گزاره‌های (4)، (5) و(6) بالضروره کاذبند. و لذا اگر خداوند ذاتاً عالم مطلق باشد، گزاره (3) بالضروره کاذب است، و این بدان معناست که موجودیت خدایی که ذاتاً عالم مطلق است با اختیار انسان ناسازگار است).

حالا بیایید این مدعیات را یک به یک بررسی کنیم. آیا گزاره (3) مستلزم گزاره (4) است؟ خیر. گزاره (4) می‌گوید که جونز می‌توانست کاری کند که در صورت انجام آن، خداوند در زمان T1 اعتقادی کاذب را پذیرفته باشد (مثلاً از انجام فعل X امتناع ورزد). اما این مدعا از گزاره (3) نتیجه نمی‌شود. اگر جونز از انجام فعل X امتناع ورزیده بود در آن صورت گزاره «خداوند به وقوع این امر در عالم واقع اعتقاد داشت» کاذب می‌شد.

اما اگر جونز در زمان T2 از انجام فعل X امتناع ورزیده بود، در آن صورت خداوند (چون عالم مطلق است) در زمان T2 معتقد نبوده که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد. در واقع خداوند [ در زمان T1 ] این اعتقاد صحیح را می‌پذیرفت که جونز در زمان T2 از انجام فعل X امتناع خواهد ورزید. لذا از گزاره (3)، گزاره (4) نتیجه نمی‌شود؛ بلکه نتیجه آن فقط گزاره (4) است:(4) جونز می‌توانست کاری را انجام دهد که در صورت انجام آن، اعتقادی را که خداوند در زمان T1 پذیرفته بود، کاذب شود.اما گزاره (4) به هیچ وجه حاوی تناقض (5) نیست، و به ویژه مستلزم آن نیست که جونز توانسته باشد کاری بکند که در نتیجه آن، خداوند اعتقادی کاذب را پذیرفته باشد.

شاید اگر موضوع را از زاویه بحث جهانهای ممکن ببینیم، مسأله روشن‌تر شود. گزاره (3) دو مطلب را به ما می‌گوید: نخست آن که، خداوند معتقد است که جونز در زمان T2 فعل X را در جهان بالفعل و موجود انجام خواهد داد و دوم آن که جونز می‌تواند از انجام فعل X در زمان T2 امتناع ورزد. حالا جهانی مثل جهان W را در نظر آورید که در آن جونز از انجام فعل X در زمان T2 امتناع ورزد. در این جهان، اعتقادی که خداوند در جهان بالفعل و موجود (یعنی در کرونوس) (6) می‌پذیرد، کاذب است. یعنی اگر جهان W فعلیت یافته بود، در آن صورت اعتقادی که خداوند در جهان واقع پذیرفته بود، کاذب می‌شد.

اما از این امر نتیجه نمی‌شود که خداوند در جهان W اعتقاد کاذبی را پذیرفته باشد. چرا که اگر جهان W فعلیت یافته بود، از آن لازم نمی‌آمد که خداوند معتقد باشد که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد. درواقع اگر خداوند ذاتاً عالم مطلق باشد (عالم مطلق در جمیع جهانهایی که وی در آن‌ها وجود دارد)، آنچه نتیجه می‌شود آن است که در جهان، خداوند در زمان T1 معتقد نبوده که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد؛ بلکه به عوض آن، خداوند بر این اعتقاد بوده که جونز از انجام فعل X امتناع خواهد ورزید. بنابراین گزاره (3) به هیچ معنا متضمن آن نیست که جونز می‌توانست کاری کند که خداوند در زمان T1اعتقادی کاذب را پذیرفته باشد.

اما درباره گزاره‌ی زیر چه می‌توانیم بگوییم:(5) جونز می‌توانست در زمان T2 کاری کند که خداوند آنچه را در زمان T1 پذیرفته بود، نپذیرفته باشد.در این جا نخستین مسأله، فهم این گزاره است. این گزاره را چگونه قرائت کنیم؟ یک شیوه این است: گزاره (5) می‌گوید که جونز می‌توانست در زمان T2 کاری انجام دهد که در صورت انجامش، خداوند در زمان T1 اعتقاد معینی را پذیرفته باشد و در عین حال آن اعتقاد را نپذیرفته باشد.

یعنی گزاره (5)، مطابق این قرائت، قدرت تحقق بخشیدن به موقعیتی تناقض آمیز را به جونز منتسب می‌کند (این قرائت را قرائت (a5) می‌نامیم). قرائت (a5) بداهتاً و قطعاً کاذب است، اما دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم گزاره (3) متضمن آن است. گزاره (3) مستلزم قرائت دوم است: ) b5) جونز می‌توانست در زمان T2 کاری انجام دهد که در صورت انجامش، خداوند اعتقادی را که در جهان واقع پذیرفته بود، نپذیرفته باشد.

این قرائت از گزاره (3) نتیجه می‌شود، اما کاملاً بدون اشکال است.دوباره فرض کنید که گزاره (3) صادق است و جهانی مثل جهان W را در نظر آورید که در آن، جونز از انجام فعل X امتناع می‌ورزد. اگر خداوند ذاتاً عالم مطلق باشد، در این صورت در این جهان W هم عالم مطلق است و لذا در زمان T1 معتقد نیست که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد. بنابراین از گزاره (3) این مدعای بدون اشکال نتیجه می‌شود که جونز می‌توانست کاری انجام دهد که در صورت انجام آن، خداوند اعتقادی را که در جهان واقع (یعنی جهان بالفعل و موجود) پذیرفته بود، نپذیرفته باشد.

و از این امر بدون هیچ مشکلی نتیجه می‌شود که اگر جونز آن کار را کرده بود، این مدعا که «خداوند اعتقادی را که نپذیرفته بود، پذیرفته باشد»، صادق می‌بود. لذا دیدیم که یک قرائت گزاره (5) بداهتاً کاذب است؛ ولی آن قرائت، از گزاره (3) نتیجه نمی‌شود و قرائت دیگر گزاره (5) که از گزاره (3) نتیجه می‌شود، به هیچ وجه کذبش بدیهی و آشکار نیست.گزاره (6) هم وضع بهتری ندارد؛ مدعای آن این است که جونز می‌توانست در زمان T2 کاری را انجام دهد که در صورت انجامش خداوند عالم مطلق نباشد و لذا خدا نباشد. اما این مدعا از گزاره (3) نتیجه نمی‌شود. گزاره (3) مستلزم نتیجه دیگری است:

(6) جونز می‌توانست کاری کند که در صورت انجامش، آن کس که در زمان T1 معتقد بود جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد، اعتقادی کاذب را پذیرفته باشد.دوباره فرض کنید که گزاره (3) در جهان واقع صادق است. اکنون جهانی مثل جهان W را در نظر آورید که در آن جونز از انجام فعل X امتناع می‌ورزد؛ در این جهان گزاره زیر صادق است:

(7) هر کس که در زمان T1 معتقد بوده که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد، اعتقادی کاذب را پذیرفته بوده است.یعنی اگر جهان W فعلیت یافته بود، گزاره (7) صادق می‌بود. اما خداوند در جهان W معتقد نیست که جونز در زمان T2 فعل X را انجام خواهد داد. گزاره (7) در جهان W صادق است، اما این موضوع در آن جهان، با اعتقاد خداوند در جهان واقع ربطی ندارد. اگر جونز از انجام فعل X امتناع ورزیده بود، در آن صورت گزاره (7) صادق می‌بود. از این امر، نتیجه نمی‌شود که خداوند عالم مطلق نبوده است. چرا که در آن جهانهایی که جونز در زمان T2 فعل X را انجام نمی‌دهد، خداوند در زمان T2 بر این اعتقاد نیست که وی آن کار را انجام دهد.

شاید یکی از سرچشمه‌های محتمل این بدفهمی به شرح زیر باشد: اگر خداوند ذاتاًعالم مطلق باشد در آن صورت وی در جمیع جهانهای ممکنی که در آن‌ها وجود دارد، عالم مطلق است. بنابر این هیچ جهان ممکنی وجود ندارد که وی اعتقادی کاذب را پذیرفته باشد. حالا اعتقادی را در نظر آورید که خداوند در جهان واقع آن را پذیرفته است.

ممکن است وسوسه شویم و فکر کنیم که اگر او ذاتاً عالم مطلق است، پس به این اعتقاد در جمیع جهانهایی که در آن وجود دارد، معتقد است. اما البته این ادعای دوم از آن ادعای اول نتیجه نمی‌شود؛ این امر ذاتی خداوند نیست که اعتقاداتی را که [ در یک جهان ممکن] پذیرفته، [ در جمیع جهانهای ممکن] بپذیرد.

بلکه این ویژگی کاملاً متفاوت ذاتی اوست که فقط اعتقادات صادق را بپذیرد.بنابر این اگر در کرونوس اعتقادی صادق باشد، اما در جهانی مثل W کاذب باشد، در این صورت خداونددر کرونوس آن اعتقاد را می‌پذیرد و در جهانW آن را نمی‌پذیرد.درباره رأی پایک چیزهای بیشتری نیز می‌توان گفت و هنوز جزئیات جذاب و در خور بحث بسیاری باقی مانده است. اما تأملات بیشتر را به شما می‌سپارم.

پی‌نوشت :

1. رباعی اول را، طبق معمول این گونه رباعی‌ها، به خیان نسبت می‌دهند و رباعی دوم را به خواجه نصیر الدین طوسی؛ ر. ک: خیام پنداری، انتشارات محمدی، ص 177 و 195، اما در تذکره مخزن الغرایب، شیخ احمد علیخان، رباعی اول را از سراج الدین قمری و جواب را از عزالدین گرجی دانسته است.

2. From: Alvin plantinga, God, Freedom and Evil (New York: Harper & Rom, 1974) pp. 66- 72.

3. ر. ک: کلام فلسفی (مجموعه مقالات)، ترجمه ابراهیمی سلطانی و احمد نراقی، مؤسسه فرهنگی صراط، 1374، صص 253- 305.

4. Essentially.

5. Paradoxical.

6. Kronos.

منبع:علم مطلق خداوند و آزادی و اختیار انسان/ دکترسید یحیی یثربی

ادامه دارد..............

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 15 =