تجربه فتنه و اغتشاش سال 78 که تنها دو سال پس از حضور اصلاح طلبان در حاکمیت بروز یافت و همچنین شعار مشهور «ما بی‌نهایتیم»! در خلال حوادث سال 88 که اصلاح طلبان یا در مقابل آن سکوت ورزیدند و یا آنرا تشویق کردند، موید همین مدعاست.

اصلاح‌طلبان مدتی است که در رسانه‌ها و محافل خود از طرحی با عنوان و مسمّای تشبیهی «پارلمان اصلاحات» صحبت می‌کنند.

گفته می‌شود نفر نخستی که از این طرح و تئوری آن صحبت کرده محمدعلی نجفی (رئیس کنونی سازمان میراث فرهنگی) بوده است. عده‌ای نیز آنرا منتسب به مصطفی کواکبیان می‌دانند.

طرحی که اگرچه اینطور تحلیل می‌شد که شورای مشورتی اصلاح طلبان که هم اکنون در بنیاد باران و زیر نظر سیدمحمد خاتمی قرار دارد مولود احتمالی آن بوده اما با سخنانی که این روزها از جانب اصلاح طلبان به گوش می رسد و یا در رسانه های منتسب به آنها نوشته می‌شود باید اینطور نتیجه گرفت که آنها به چیزی فراتر از شورای مشورتی مورد رضایت آقای خاتمی فکر می کنند.

مقوله‌ای که از خوانش نوشتارها و اظهار نظرهای اصلاح طلبان و اعاظم آنها در رابطه با آن اینطور مستفاد می‌شود که قرار است چیزی شبیه به یک پارلمان و لویی جرگه گروه‌های اصلاح طلب باشد.

پارلمانی که گویا اعضای آن قرار است بصورت انتسابی و از میان اصلاح طلبان و گروه‌ها و طیف‌های منشعب شده از آنها گرد هم بیایند و البته میزان حضور در کرسی‌های این مجمع ظاهراً ملی نیز بسته به میزان نفوذ، سابقه و وزانت اعضای حاضر در گروه‌های چپ است.

برای شناخت بهتر این مفهوم جدید مورد اشاره توسط اصلاح طلبان (پارلمان اصلاحات) و فهم حرکات بعدی آنها در این رابطه، باید به بررسی دو موضوع پرداخت.

موضوع اول شرایط اصلاح طلبان و واقعیات ماهوی آنان و تفکر آنان است که پیرامون هر فعالیتی که از سوی آنها مورد علاقه قرار می گیرد اتمسفر خاصی را رقم می زند و موضوع دوم نیز نگاهی به اهداف و فرجام احتمالی «پارلمان اصلاحات» در صورت تحقق آن، با استفاده از فرایندهای تحلیل محور و البته سوابق رفتاری اصلاح طلبان است.

*شرایط واقعی برای پارلمانداران فرضی

بدون اغراق باید گفت که جریان اصلاحات در حال حاضر نه از مهره های نسوخته برای بازی در شطرنج سیاست برخوردار است و نه می تواند تصویری غیر منطبق بر واقعیت را از خود به جامعه و افکار عمومی ارائه کند.

شاید خوانش این نظر در ابتدا کمی غامض به نظر بیاید اما توضیحاتی دقیقتر می تواند چارچوب های آن را بصورتی سهل تر بیان کند.

حقیقت این است که جریان اصلاحات به شدت و بصورت سیستمیک با دو رخداد مهم در سال های 78 و 88 در ارتباط است.

رخدادهایی که البته ما از آنها با لفظ «فتنه» یاد می‌کنیم.

به یقین می‌توان بیان کرد که هیچکس در وادی سیاست ورزی ایران نیست که منکر نقش اصلاح طلبان در این دو رخداد باشد.

نقشی که اگرچه توسط برخی از آنها به صورت صف ایفا شد و توسط برخی دیگر بصورت ستاد! اما هرچه بود؛ عموم اصلاح طلبان در پرده های مختلفی از دو فتنه یاد شده نقش های بی بدیلی ایفا کردند و نکته مهمتر اینکه مهره های مهم آنها در هر دو رخداد اشاره شده سوختند و از میدان بیرون رفتند.

به بیان دقیق تر، هیچیک از مردم ایران این نظر را ندارند که مثلاً اصولگرایان و یا حتی عددی از آنها بودند که این دو فتنه بزرگ را که به مثابه دو بیماری سخت بودند؛ بر ملت و کشور عارض کردند. و لذا همه انگشت های اشاره در این دو ماجرا که باید از آنها با عنوان نقاط عطف و سرنوشت ساز در مسیر اصلاحات یاد کنیم، به سمت اصلاح طلبان دراز است.

از این حقیقت ملموس لاجرم این نتیجه مستفاد می شود که هر اقدام اصلاح طلبان در نظر افکار عمومی در معادله‌ای قرار می گیرد که سوی دیگر تساوی آن، کلمه ای به نام «فتنه»قرار دارد.

در اینجا باید به این نکته هم اشاره کرد که البته اصلاح طلبان هم حساسیت چندانی درباره این مسئله از خود نشان نمی‌دهند که این به معنی حیات مسالمت آمیز آنها در کنار مفهوم اشاره شده است.

آنها همچنان درباره وقایع سال 78 و مجلس ششم فرجام خواهی می کنند و ان قلت هایی را وارد می دانند، درباره حوادث سال 88 نه تنها ابراز پشیمانی نمی کنند بلکه با سکوت و ایما و اشاره از کنار مدعاهایی مثل «تقلب»! می‌گذرند و بی هیچ اِبایی هنوز هم از ضرورت «خیزش اجتماعی»! (بخوانید اغتشاش خیابانی)، ضرورت اِقناع اپوزیسیون! و ... در رسانه های خود سخن می گویند.

و لذا یک ذهن تئوریک و منطقی از آن خصلت واضح و از این نکات اینطور نتیجه می گیرد که احتمال ایفای نقش در فتنه ای دیگر از جانب اصلاح طلبان هرگز بعید نیست.

مسئله بعدی در باب اقتضائات تفکر اصلاح طلبی، واقعیت‌های آن است.

اصلاح طلبی ظاهراً مرامی سیاسی است که از سال 76 به این سو و به سردمداری محمد خاتمی بوجود آمده است. خواستار ایجاد اصلاحاتی در قانون اساسی است. به خط امام دلبستگی دارد و انتقاداتی را به جناح های غیر خود وارد می داند.

اما این ظاهر ماجراست و اصلاح طلبان هرگز گویا ضرورتی به این نمی بینند که درباره باطن ماجرا هم صحبت کنند.

باطن آشکار این ماجرا این است که اصلاح طلبان هیچگاه منظور دقیق خود را در این باره بیان نکرده اند که خواستار اصلاح کدامیک از بخشها و اصول قانون اساسی هستند؟!

آیا مثلاً آنها اینهمه هزینه و انرژی را برای اصلاح اصول و بندهایی که در قانون اساسی به بازنشستگی یا حفظ محیط زیست! می پردازد صرف کرده اند یا اینکه مقولات مهمتری مد نظر آنها بوده است؟!

پاسخ این سوال حتماً در نظر هر پرسشگری مشخص است ضمن اینکه رفتارهای اصلاح طلبان در دوران قدرت دولتی آنها در سالهای 76 تا 84 و همچنین رفتارهای آنها در سال 88 نیز موید همین ادعاست که آنها اشاره ها و انتقاداتی ناوارد به سمت روح قانون اساسی و محکمات آن را دارند نه نسبت به اصولی مثل وظایف دولت و شرایط عضویت در ارتش جمهوری اسلامی ایران و غیره را.

برای این مفاهیم مبرهن مثالهای بیشماری نیز وجود دارد.

پر واضح آنکه بلافاصله پس از به قدرت رسیدن دولت آقای خاتمی در سال 76، صداهایی مثل خشونت گرا بودن تفکر شیعه، ضرورت به موزه سپرده شدن افکار امام راحل و نقد اپوزیسیونی ولایت فقیه، از اردوگاه اصلاحات بود که به گوش رسید.

و در سال 88 نیز کسانی از اردوگاه هم اینان به مخالفت با مصرّحات قانون اساسی و تأکیدات و فرامین رهبر انقلاب برخاستند.

و امروز نیز مشخص است که صداهایی مثل ضرورت سازش با آمریکا، توطئه مشکوک «امام سازی» به بهانه خط امام(ره)، تأکید بر حذف شعارهایی که جزو محکمات انقلاب اسلامی محسوب می شوند و ... نیز از سمت چه کسانی به گوش می رسد.

در باب انتقاد به سیاسیون غیر خود نیز اصلاح طلبان با سکوت غیر قابل انکاری که در دولت گذشته و در مقابل اشتباهات و اغلاط مشخص حلقه موسوم به انحرافی پیرامون ولایت فقیه، مقوله ظهور، ایستایی در مقابل ولی فقیه و ... به خرج دادند عملاً اینطور بیان کردند که ایراد و استشکال های مقطعی آنها از نیاتی نازیبا برخوردار و آنقدر دچار درآمیختگی با مصالح غیر مردمی است که نمی توان سِره آنرا از ناسِره اش تشخیص داد.

واقعیتهای اشاره شده پیرامون اصلاح طلبان اعم از واقعیات و شرایط و سوابق، همواره به عنوان دو جزء لاحِق و لایتغیّر بر سرشت و سرنوشت اصلاحات و اصلاح طلبان اثر می گذارد.

و علی القاعده هر تصمیمی از جانب اصلاح طلبان نیز چه از جانب خود آنها و چه از جانب مردم و منتقدان به عنوان قضاوت کنندگان، در پرتو همین خصلت ها به منصه ارزیابی گذاشته می شود.

*سوابقی که از فرجام خبر می‌دهند

پس از خوانش خصلت‌های عمده اعاظم اصلاح طلبان و قاطبه‌ای از آنها، اکنون نوبت به بررسی این مسئله می‌رسد که آنها خواهان راه‌اندازی مفهومی شبیه به لویی جرگه افغان‌ها و یا در کلامی تشبیهی، پارلمان اصلاحات هستند.

پارلمانی که ظاهراً قرار است اصلاح طلبان را در هر مقطع سیاسی (بخوانید انتخابات) به وحدت برساند و یک صدا را از اردوگاه آنها به گوش برساند.

این امر اگرچه غامض می نماید اما به هر حال صورتی مطلوب دارد و اینطور می گوید که عده ای در اردوگاه اصلاحات برای آن به تفکر پرداخته‌اند.

با وجود این تفسیر اما اصلاح طلبان در هر حال پا گذاشتن تئوریک به مفهومی هستند که هرگز سابقه مثبت و روشنی پیرامون آن نداشته اند.

به سخن دیگر، آنها هرگز نتوانسته اند هنگامی که با هم مجتمع می شوند، عملکردی مثبت و یا حداقلی داشته باشند و عروسی را به عزا تبدیل نکنند.

شاهد مثال این ماجرا، بررسی سوابق اصلاح طلبان در مجلس ششم و در شورای شهر اول تهران است.

آنها بدون اغراق در مجلس ششم و شورای اول در یک جا مجتمع و البته در اکثریت بودند.

اجتماع و اکثریتی که اولی را به استعفا، اعتراض به اسّ اساس نظام و شورشگری و تحصّن منتج کرد و دومی را به بگومگو و زد و خورد و اضمحلال.

این گفتارها و تحلیل‌ها هرگز بهانه گیری از یک گروه سیاسی نیستند.

واقعیت هایی هستند که شرایط اصلاح طلبان و واقعیات تفکری آنها، سبب رقم خوردن این حقایق شده و می شوند.

اینکه چرا اصلاح طلبان همواره در هنگام اجتماع با یکدیگر به زره و شمشیر مجهز می شوند و عصیانگری می کنند و کُمیت آنها سریعاً رو به سمت آنارشیسم می گذارد دلایل واضحی دارد که بخشی از آنها را در بالا و در بخش شرایط اصلاح طلبان و ماهیت آنها توضیح دادم.

ذات تقابل طلب، حاکم نبودن ارزش ها و اصول بر خرد جمعی، نامهمی مسئله ای به نام «مردم و خدمت به آنها» و استیلای بزک کرده هژمونی آنارشیسم، ژن هایی هستند که بر وجود جریان اصلاحات در ایران حکمرانی می کنند.

و بدیهیست که عصیانگری و ناتوانی در اجتماع سیاسی، تنها یکی از تبعات این ژنتیک ناخوب است.

از سوی دیگر به این مسئله نیز باید توجه داشت که اصلاح طلبان به تجربه دریافته اند که پرهیز از تفکر «در اکثریت بودن» به مانند یک بیمار برای آنها ضروریست.

آنها بلافاصله پس از نتیجه گیری مبنی بر اینکه در اکثریت هستند، به سمت «جنبش» گذار می کنند و ناآرام می شوند.

تجربه فتنه و اغتشاش سال 78 که تنها دو سال پس از حضور اصلاح طلبان در حاکمیت بروز یافت و همچنین شعار مشهور «ما بی نهایتیم»! در خلال حوادث سال 88 که اصلاح طلبان یا در مقابل آن سکوت ورزیدند و یا آنرا تشویق کردند، موید همین مدعاست.

این گذار به سمت جنبش و نافرمانی، بر قامت اصلاح طلبان حادث نشده است مگر پس از اینکه آنها خود را به ظاهر در اکثریت یافته اند.

پس علی القاعده مطلوب این است که اصلاح طلبان و اعاظم آنها یا به مسئله «پارلمان اصلاحات» که احساس «ما در اکثریتیم»! لاجرم از تبعات آن است ورود نکنند و یا در صورت عزم جدی برای ورود، به فکر درمانی برای ژنهای خطرناک اصلاحات باشند.

اکنون به راحتی می توان دریافت که فرجام لویی جرگه اصلاحات در صورتیکه اصلاح طلبان به تصمیم ایجاد آن برسند چه خواهد بود؟!

از درون این مجمع یا پارلمان احتمالی حتماً تنش هایی سیاسی و البته اجتماعی! بروز خواهد کرد که جامعه باید برای دفاع در مقابل آنها به بصیرت و آگاهی لازم مجهز شود.

تنش هایی که صد البته به اسم اکثریت! و با رأی کلی اصلاح طلبان به ساحت جامعه تزریق خواهد شد و رسانه های اصلاح طلب با حبذا حبذا به استقبال آنها خواهند رفت.

نباید نشست و دست روی دست گذاشت و فرجام بدنی که در حال ورود به یک بیماری خطرناک و یا شعوبی از آن است را برای مردم نگفت و منتظر روز واقعه نشست.

از سوی دیگر، بازگویی این حقیقت نیز برای اعظام جبهه اصلاحات شاید خالی از نفع نباشد که این پارلمان احتمالی اگرچه بر طبق رویه هایی که سایر حرکات اصلاح طلبان داشته اند؛ برای منتقدان اردوگاه اصلاحات و مردم ایران خالی از سود خواهد بود اما این معادله حتماً برای اصلاح طلبان جاری نخواهد بود و ای بسا مضارّی هم برای آنان داشته باشد.

چه اینکه این پارلمان احتمالی، علی الرویه فرجامی بهتر از مجلس ششم و شورای اول تهران نخواهد داشت.

*مسعود یارضوی

انتهای پیام/ش

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 3 =