جریان روشنفکری در اروپا و آمریکا با جریان روشنفکری در ایران تفاوت اساسی دارد. در جوامع اروپایی و آمریکایی روشنفکران همواره در کنار مردم ایستاده اند و خود را از آنان جدا نمی بینند اما در ایران روشنفکران همواره خود را تافته جدا بافته می دانند. این مهم ،ریشه تاریخی عمیقی دارد اما این جدا افتادگی روشنفکران از جامعه خسرانی بزرگ را رقم زده است. روشنفکرانی که قابلیت خلق کردن اثری را دارند زمانیکه تصویری از ملت و اقوام مختلف سرزمینشان ارائه می کنند لزوما این تصویر توام با تحقیر است و نسل دوم روشنفکران از تقی زاده تا کسروی برای تحقیر توده ها تا بدانجا پیش رفتند که دست به تحریف تاریخ توده ها زدند.

*تصویر بغض روشنفکران از توده مردم

حتی کسروی برای تحقیر مردم از زوایه ای دینی اقدام به نگارش کتبی ضد شیعی کرد. کسروی به عنوان یک منورالفکر حاصل همان بغضی است که در بطن روشنفکری مدل ایرانی جاری است. جریان روشنفکری همواره در همه سطوح فرهنگی و هنری این عقده «من روشنفکرم پس جدا از مردم‌ام» را با خود یدک می کشد و هر گاه که دستش به قلم می رود یا مطلبی را به نگارش در می آورد بغض خود را از توده ها به تصویر می کشد.  با عبور از جریان جاری در میان روشنفکران، همه فخر سینمای روشنفکری خلاصه می شود به تحقیر توده ها. این نگاه تحقیر آمیز به توده ها ریشه در همان نگاه مغرضانه و بیماری دارد که در نوع خاصی از این جریان فکری سینمای مهجور شبه روشنفکری جاری است و ریشه در همان  شعار پاریسی «من روشنفکرم پس می اندیشم » دارد، یعنی از درون فضای کافه به جهان برون نگریستن.

*تحقیر ملت ها دستمایه اغلب فیلمهای روشنفکری

این نگاه بیمار و خاصی که در سینمای روشنفکری (بخوانید شبه روشنفکری) جاری است همواره از بالا به همزیستانش در همان سرزمین می نگرد. در جریان بیمار سینمای روشنفکری این نگاه توام با تحقیر ملت ها دستمایه اغلب فیلمهایی است که در سینمای ایران با فیلم خشت و آینه متولد شد. از این حیث کسانی که موفق به دیدن فیلم ابراهیم گلستان شده اند می دانند مهمترین معنایی که از فیلم خشت و آینه برون می تراود این است که ملت ها در خاورمیانه به افیون متلاطم سرگشتگی و ذی شعوری مبتلایند و کودکی که در سرزمینی همچون ایران متولد شود به همین سرنوشت گرفتار می شود و در چاه غفلت و افیون ناآگاهی فرو می افتد.

دنبالچه  خشت و آینه (ابراهیم گلستان) فیلمهایی نظیر مغول (پرویز کیمیاویی)، یک اتفاق ساده و طبیعت بی‌جان(سهراب شهید ثالث) و لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند، زمانی برای مستی اسب‌ها (بهمن قبادی) در واقع در بسط این تفکر است و ادامه راه همان تفکری از جنس ابراهیم گلستان است.

*تولد ژانر پاریسی

از کافه به جهان نگریستن روشنفکران پیش از انقلاب، سبب تولد ژانر سینمای پاریسی به موازی بسط اندیشه پاریسی در این گونه خاص سینما شد. درگونه خاص سینمای پاریسی روشنفکران دوری جستن از توده ها را اطواری روشنفکرمابانه می پندارند. به همین دلیل فیلمهایی که با چنین مضامینی ساخته می شوند خاص کشور ایران نیست بلکه نوع خاص روشنفکری بیمار در گستره سینمای آسیا جاری است که سینمای ایران بعد از انقلاب بنیانگذار آن در منطقه خاورمیانه است. این نگاه، خاص کشورهای در حال توسعه است و دامنه زمانی و گستره مکانی عریض تری را در بر می گیرد. از «کیم کی دوک»  کره ای تا «فاتح آکین» ترک تبار.

*مهم تحقیر ملتی است که درباره اش فیلم می‌سازند

در گونه ای  خاص از سینمایی به اسم اصالت فرمالیستی ملت ها، اقوام و توده ها را تحقیر می کنند و اغلب در جشنواره ها با اقبال مخاطبان اروپایی و آمریکا مواجه می شوند و  با نشان دادن تصویری واپسگرایانه از مردم شرق و با تحسین در جشنواره های فرنگی آرام می یابند. البته آنچنان هم فرقی نمی کند به کجا تعلق داشته باشند، مهم تحقیر همان ملیتی است که درباره اش فیلم می سازنند. تمام این موضوعات را ساده و روان بر روی کاغذ آوردم تا بدین نتیجه برسم که آخرین ساخته به نمایش درآمده مانی حقیقی از همان جنس سینمایی است که برای تحقیر توده های خاورمیانه نشین ساخته شده است. جهانی که توده های بشری و اقوام دور از مکان های متمدن(بخوانید کلان شهرها) را تحقیر می کند و همواره تصویری پلشت و دور از واقعیت، از جوامع شرق نشین ارائه می کند. واقعا کسانی که وامدار و سینه چاک این گونه سینمایی هستند خود را تافته جدا بافته می دانند. اینجاست که تفاوت میان دو قالب متفاوت روشنفکری ایرانی و آمریکایی آشکار می شود. روشنفکر آمریکایی برا اساس اصول آمریکایی فیلم می سازد اما ارزشهای آمریکایی را زیر پایش لگدمال می کند اما روشنفکر وطنی به امید کف و سوت جشنواره ای مردم فروشی می کند.

*من از این مردم افیون زده جاهل جدا هستم!

سازنده روشنفکر پذیرایی ساده تنها برای اینکه تافته جدا بافته باشد فیلم می سازد تا نشان دهد (به زعم خودش) من از این مردم افیون زده جاهل جدا هستم. این شیوه فیلمسازی ربطی به دولت ها و حکومت ندارد ،روشنفکر برای تبری جستن آنچه او جهل عامه نام نهاده، توده هارا دستمایه دراماتیک قرار می دهد تا آنان رابه زنجیر تحقیر کشد.

*پذیرایی ساده دنبالچه ای بر خشت و آینه

آقای سازنده فلسفه دان، بر اساس تئوری های مکتبی کافه نشینی(اشاره به ژان پل سارتر) در باب اصالت انسان فیلم ساخته است و جسورانه یک قدم به جلوتر آمده تر آمده است و از این حیث میان اصالت انسان شهر نشینی ظاهر با سواد با کوه نشینان مرز نشین تفاوت انسانی قائل می شود. از زوایه نگاه فیلمساز کوه نشنینی که فرق داشتن و نداشتن را نمی فهمد ماقبل انسان است. این تحقیر مبتذل روزی در خشت و آینه پدیدار  گشت روز دیگر در پذیرایی ساده. هر دو فیلم را می توان در یک دیدگاه مشترک حاشور زد. چرا که پذیرایی ساده دنبالچه ای برخشت و آینه است. در آن صحنه ای که کاوه قهرمان فیلم بچه یکروزه مرده از پدرش  می خرد به لحاظ مفهوم با آن صحنه ای که تاجی فیلم خشت و آینه در شیرخوارگاه میان آن همه کودک مستاصل از زاده شدن است هیچ تفاوتی ندارد. هر دو این پیام ضد انسانی را به مخاطب منتقل می کند که این همه کودک در چنین فضای عصیان زده ای برای چه تولد ، حیات و ممات دارند. کاوه، قهرمان فیلم پذیرایی با اشتیاق مازوخیستی اش کودک یکروزه مرده ای را دفن می کند تا نشان دهد برای کوه نشین تدوام  نسل و بقا هیچ مفهومی ندارد و خود در کنار کودک می آرامد تا نشان دهد ارزش وجودی انسان را خود می فهمد و لا غیر.

این حس برتری جویی که در مدل روشنفکری شخصیت کاوه جاری است برای مخاطب آزار دهنده است. جریان روشنفکری و سینمای منتسب به این جریان توده ها را از کوه نشین تا شهر نشین تحقیر می کند و  جایزه بردن چنین آثاری در جشنواره های رنگارنگ فرنگی تنها آرامی است بر پیکره فکری این جریان.

*کدام چیستی و کدام حقیقت ؟!

رگه های از اندیشه سارتر در مورد چیستی و کیستی توده ها در فیلم جاری است. چنین اندیشه ای در فیلم پذیرایی ساده مشهود است. صاحبان دکان این اندیشه اعتقاد دارند ذات روابط بشر بر تضاد و تعارض شکل گرفته است و هر انسانی صاحب دیدگاه های ضد انسانی است. منتها در توده های رشد نیافته کمی بیشتر است. حضور توده ها به مثابه آنچه در کائنات وجود دارد به مثابه هیچ است و بودن توده ها به مثابه حضور کوه، صخره و آبشار است و بودن و نبودنشان هیچ اصالتی به جریان زندگی نخواهد دارد .روشنفکرایرانی جهان بدون انسان را دوست می دارد . فکرواندیشه های تفکرات مازوخیستی کاوه(مانی حقیقی) این است که این توده ها بودنشان به معادلات انسانی این جهانی صدمه می زند .از دیدگاه روشنفکرمابانه شخصیت کاوه ،که آنرا می توان براستی به خالق اثر تعمیم داد ،او دوست دارد جهان بدون توده ها را تجربه کند و از همین روست که با نهایت لذت و شعف انسانی به سبک خودش ماموریت در زیر خاک کردن فرزندکوه نشین را بر عهده می گیرد. برای کاوه این خاکسپاری با لذتی شعف برانگیز همراه است اما کاوه را غرق لذت می کند. کاوه تنها بشر صاحب آگاهی است که کیسه های پول را بار خوردوی گرانقیمتش کرده است تا میان توده های افیون زده تقسیم می کند و قرار است از آنها فیلم بگیرد و این فیلم را به مادر کالیفرنیانشین اش که صاحب این نذر است نشان دهد. مادر در میانه راه با کاوه تماس می گیرد تا در لذت مازوخیستی کاوه مشارکت نماید و اولین تمنای مادر این است فیلمهای گرفته شده از توده های کوه نشین را برایش ارسال کند تا از این تحقیر لذت جویانه آگاه شود و اطمینان کسب کند.

*چیستی انسان در جهان پوچ کاوه

اعتقاد دارم پدیدار شناسی انسانی در جهان پوچ گرای  فیلم هیچ جذابیتی برای مخاطب نخواهد داشت. در فیلم همه مفاهیم اصیل انسانی که جزء به جز به تعلیق درمی آید و سازنده اتفاقا تعریفش از انسان به مثابه حیوان را در مورد توده ها به ثمر می نشاند .با کمی دقت درخواهیم یافت که مرد قاچاقچی را به اندازه حیوانی که پایش شکسته است تحقیر می کند و به اندازه کافی نشان می دهد  شعار انسان به مثابه حیوان است در مورد توده های کوه نشین در ایران محقق خواهد شد . با  ویژگی های تمدنی دو شخصیت اصلی یعنی لیلا و کاوه ، یک جداسازی نژادی از حیث تفکر میان این دو و کوه نشینان اتفاق می افتد. متمدنی که در فریم به فریم رخ نمایی  می کندتا لنگرگاهی بصری برای وجود شناسی تفسیر بی معنای این اندیشه پیدا کند. حقیقی مثل سارتر می اندیشد و نگرش او در فیلم پذیرایی ساده شباهتی غریب به اندیشه های سارتر در عدم پذیرش اصالت وجود در دوران کافه نشینی اش دارد .تمام بازی های خطرناک ظاهرا ایدئولوژیک فیلم به واسطه شخصیت اصلی به عنوان دانای کل اتفاق می افتد.از زاویه نگاه فیلم «حقیقت انسان» همواره تاریک و مبهم است و آیه ای که از قرآن در ابتدای فیلم نقش بسته است با نگرش مفهومی فیلم تضادهای فراوانی دارد .آنچه مشخص است جهان فیلمساز به مثابه سیاه نگری در اعماق مثل یک نگاتیو است . شخصیت کاوه به نوعی دیدگاه های سازنده را به صورت  تلخ و گزنده ای مطرح می کند که به کلام سارتر به یک نوع “خشونت خوش بینانه ” شباهت دارد.

*فرآیند تحقیر سازی ملت در فیلم پذیرایی ساده جاری است

حقیقی جمله معروف دکارت (من می اندیشم پس هستم) را بعنوان حقیقت مطلق معنای متصل به شخصیت اصلی برمی شمرد و غیر از شخصیت کاوه سایرین سطح شعوری چونان چهار پایان دارند و از منظر سازنده فریم به فریم  به سخره گرفته می شود. این تفسیر مطلق از منظر حقیقی در فیلم پذیرایی ساده بازنمودی عمیق دارد.با این حال  بر اساس همان مکاتب روشنفکری که در فیلم حقیقی متجلی است وجود انسانی قبل از ماهیت مورد ارزیابی قرار می گیرد و این نکته در مورد تمامی کوه نشینان فیلم صدق می کند. این خلط فلسفی باعث اختلاف است. اما با توجه به دلایل خود سارتر می توان این اختلاف را بدین گونه حل نمود که آیا ماهیتی را که انسان شخصا کسب می کند تحت تأثیر ماهیات پیشین است یا نه؟ در فیلم برای این سئوالی جوابی مثبت طراحی شده است و پذیرایی ساده به روشنی پیام خطرناکی را صادر می کند که ماهیت کسب شده توسط بشردر عین حال که وانهاده شده در درون ساختار جامعه  فراهم می شود.اما حقیقی اصرار دارد ماهیت پیشین این جماعت به ماهیت پسین تغییر نخواهد کرد. طبق همین نظریه ملت‌هایِ مدرن پدید آمده از دلِ فرایندِ «ملت‌سازی» در دورانِ مدرن اند و کوه نشینانی که در بطن این فیلم تصویر می شوند به دلیل عدم اتصال به  هویّتِ یکپارچه‌یِ جمعی و به عنوان بدنه ملت شناخته نمی شوند و با سایرین هم  نژاد نیستند. از دل همین مفروضات است که می توان ادعا کرد که فرآیند تحقیر سازی ملت در فیلم پذیرایی ساده جاری است. ازمنظر شبه روشنفکری جاری در فیلمهایی نظیر پذیرایی ساده  و اغلب آثار قبادی هر چقدر فرآیند مدرنیته تسریع تر شود شکل بدوی و عقب ماندگی در به همان نسبت افزایش می یابد برای همین است که سنجش توده های کوه نشین برای خالق اثر جذابیت دارد.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 11 =