۱۹ مهر ۱۳۹۳ - ۲۳:۰۱
ما در جبهه با پدیده ای بنام "حکیمان بی سواد" آشنا شدیم. کسانی که سواد دانشگاهی و روشنفکری و آخوندی نداشتند، بعضی هایشان حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند، ولی حکیم بودند، حکیم بودند به این معنا که ما از آنها خیلی چیز ها می آموختیم . جملاتی بر زبانشان جاری میشد که برای فهم آن باید مدتها اندیشید و بیشتر از همه با اعمالشان و با سکوتشان حرف میزدند ، من در والفجر هشت یادم هست که یک پدر و پسری از دهات نیشابور ، آمده بودند جزء غواص های اطلاعات لشگر که اینها کارشان در اطراف نیشابور سنگ کنی در کوه بود، الان اسم آن روستا را یادم نیست اما بچه ها وقتی رفته بودند خبر شهادت فرزند را به مادر بدهند و تسلیت بگویند، میگفتند در ارتفاعاتی بود که قاطر نمیتوانست از آنجا درست رد شود. پدر و پسر هر دو سنگ کن ،کوه کن و سنگ تراش بودند و من وقتی این پدر را اولین بار در پایگاه لشگر دیدم و به هم دست دادیم ، من فکر کردم کف دستش سوزن میخی گذاشته برای اذیت کردن و شوخی کردن، اما دیدیم این بنده خدا از بس عملگی کرده و دستش چاک چاک است ، به همه چیز شبیه بود الا به کف دست! و عظمت این آدم آنجا بود که وقتی آنطرف آب رسیدیم و پسرش شهید شد، آنقدر آرام جنازه پسرش را روی دوش خود گذاشت و آورد روی بلم و به اینطرف آب حمل کرد و بسیار آرام در آغوش گرفت که این طمأنینه و اعتماد به نفس و آرامش این پیر مرد را، با چند ترم درس حکمت و فلسفه و عرفان عملی و نظری به کسی نمیتوان آموخت. حکیم بودند بدون اینکه درسی خوانده باشند ....

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 12 =